تبلیغات
من + تو میشیم ما♥ *سرینا* - رها کن,به خدا بسپار!


من + تو میشیم ما♥ *سرینا*

...!!!

اینم یه داستان که به خاطر پرنیا جون بزرگ نوشتمش             مرد ثروتمندی همیشه مضطرب و نگران بود.گرچه او از مال دنیا همه چیز داشت اما قلبش شاد نبود. این مرد خدمتکاری داشت که می دانست چگونه به خدا توکل کند. یک روز هنگامی که مرد خدمتکار متوجه شد اربابش تا سرحد مرگ مضطرب است,به او گفت: ارباب! آیا این حقیقت ندارد که خداوند جهان را پیش از ان که شما در ان زاده شوید,می گرداند؟! ارباب گفت:بله. مرد دوباره پرسید: ایا این هم حقیقت ندارد که خداوند این جهان را پس از ان که شما ان را ترک کنید,باز هم خواهد گرداند؟ مرد ثروتمند بار دیگر گفت:بله. مستخدم گفت: پس بهتر نیست بگذاریم زمانی هم که شما در این جهان به سر می برید,خدا ان را بگرداند؟(جالب بود؟؟؟؟)
نوشته شده در 1390/02/16 ساعت ساعت 22 و 15 دقیقه و 15 ثانیه توسط سرینا نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ